خداحافظی
سلام.............
یه سلام که از همیشه به خداحافظی نزدیکتره.........
شاید بیشتر شبیه اختیار کردنه یه سکوت باشه از جنس خداحافظی...!!!!!
تا شکسته شدن دوباره این سکوت از همتون خداحافظی می کنم.......
امیدوارم همتون روزگارتون پرتغالی باشه و سرشار از دوستی...........
تا بعد ...........تا بعدی که معلوم نیست دور باشه یا نزدیک...........
همین بهتر که کنج نشین به کنج تنهایی خودش برگرده............
همین بهتر که سعی نکنم جای خالیه خیلی از خاطره ها رو به زور پر کنم...........
چیزی که سهمه من نیست پس واسه یکی دیگست...........
امیدوارم هر جا که هست شاد باشه........
تا همیشه...

آیا این عشق است؟

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . .
همش همينه!
در آینه وجود او
چهره خودم را می بینم،
و می دانم که آدمی تغییر می کند
پس صبر می کنم 
و هیچکس را برای این صبر ملامت نمی کنم
می دانم!
آن کسی که می رود
زمانی به ناچار بازخواهد گشت
پس صبر می کنم!
دیوار ها را بشکن!ما باید با هم باشیم
شاید ایمن نباشیم
اما حتما شاد خواهیم بود
آن روزها عاشق بودم
کمی خجالت می کشم که نمی توانم مثل گذشته ها بنویسم. آن نوشته ها خوب
بودند. آن نوشته ها که من تنها وظیفه نگارششان را بر عهده داشته ام، گاهی
آنقدر خوب بوده اند که نمی خواهم دوباره بخوانمشان . اما این یک آدم دیگر است
که اگر باز هم خجالت بکشد آن قدر نخواهد نوشت که نوشتن را فراموش کند.
آن روزها عاشق بودم...
آن روزها که گاهی آنقدر از من دورند که گویا در دشتی از مه، خوابی دور را می
بینی...

انگار کلمات از ما گرانبهاتر بودند که خود را تا به انتها خرج کردیم و کلمات را نه.
کلمات از ما مهمتر بوده اند. عزیز تر.
کلمات که ما را ساختند و ما را ویران کردند و تمام شدند.
چقدر شجاعت خوب است.
چقدر شجاعت آن بار اول دوستت دارم گفتن خوب است...
این که عالمی جای تو را بخواهد و تو دلت بخواهد جایی باشی که هیچ،
دلخواستنی نیست... هیچ وقت همه چیز یک جا جمع نمی شود و همیشه یک
چیزی کم است. همیشه و انگار تا آخر عمر باید دنبال آن یک چیز کم بگردی که هر
روز اسم عوض می کند...
در سکوت رازی است و در اشکهایی که در بند سکوتند و در ناله هایی که اسیر
سکوتند و در سکوت رازی است. در خسته شدن از گفتن و در دل بریدن از شنیدن.
حالا خیلی سال گذشته و چه چیزی بی هوده تر از ذکرخاطرات است برای کسی
در آستانه جوانی اش ایستاده. چه چیزی مضحک تر از پیرنمایی جوانی است که به
پیری می نماید که علم نیاموخته و حکمت نداشته را پشت سپیدی مو بهانه کند.
آدمها بزرگ که می شوند شرمشان می آید اشک بریزند. اشک هایشان سنگ می
شود و سنگ ها راه نفس را می بندد و دیگر خلاص. آدمها یک روزخسته می شوند
و چه فرقی می کند کجا باشی و در چه حال. بزرگ شده ای و دنیا به همین دو
بخش خلاصه می شود. آدم بزرگ ها. آدم بزرگ ها. آدم بزرگ ها قلب هایشان زیر
پایشان است و راحت دل همدیگر را می شکنند. آدمها بزرگ می شوند و بچه ها
بزرگ تر و این اساس خلقت است. این اصل آفرینش است که لحظات این زندگی
بی همتا و تکرار ناپذیر باشد ...
دریا شدن
منو این خاطره های مرده،منو این حنجره خط خورده
تو بخون که با صدات زنده می شن،آرزوهایی که طوفان برده!
منو این زمزمه های خط خطی،منو این شب،شب تاره لعنتی!
تو و الماس صدای نشکنت،تو اون حرفای ناب قیمتی!
از ترانه خونه ایی برام بساز،که من آواره ی قصه ها شدم!
دستمو بزار تو دستای سحر،که اسیر شب بد صدا شدم!
کی می گه تو این کویر بی بهار
تشنگی معنی دریا شدنه؟
همه کم می یارن اما راضی ان،اما من یه عمره زیادی ام!
مثله یه شبپره پیله نشین،اسیر پیله انفرادی ام!
پیله پاره کردنم مردنمه،اما موندم تو پیله اشتباس!
بال پروازمو وا کن که می خوام،پر بگیرماز تو زندون بی هراس!
اگه شب شعله به بالم بزنه،بهتر از اسیره پیله بودنه!
آخرین لحظه برده بودنم ابتدای گر گرفتن منه!
کی می گه تو این کویر بی بهار
تشنگی معنی دریا شدنه؟
یغما گلرویی(بی سرزمین تر از باد)
از عنوان کتابش خیلی خوشم می یاد یه جورایی منو یاده سرنوشته خودم می ندازه
تو اگر بخواهی!!!
دیگر برای از دست ندادن تو
توان لازم نیست

تو اگر بخواهی می مانی
و من همه دست هایم را برای ماندنت خسته نمی کنم
تو اگر بخواهی
چشم هایم از خیسی سرد این همه گره های کور نمی ترسد
تو اگر بخواهی می مانی
حتی اگر قلب من پر شده باشد
اصلا تو خود دل می شوی
جایگاه همه بودن ها و نبودن ها...
...اگر بخواهی!
چشم انتظار

******************************
چشم انتظار من باش
تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم
ای نازنین ترین یار
چشم انتظار من باش
من زنده ام به یادت
ای مهربون عاشق
تنها به شوق دیدار
عاشق تر از همیشه
ماندی در انتظارم
چون سایه لحظه لحظه
تو بودی در کنارم
نامی دگر به جز تو
با قلبم آشنا نیست
یه لحظه خاطراتت
از خاطرم جدا نیست
در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم
من که غرور خود را در پای تو شکستم
ای تو همیشه با من ، من با تو هستم
بی تاب و بی قرار این قلب عاشق من
ای هم نفس چه زیباست با تو نفس کشیدن
عاشق تر از همیشه به تو رسیدن
در و دل های من
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم ؛ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه اکنون دیریست که فرو ریخته در من؛ گوئی
تیره اواری از ابر گران
چون تو را می نگرم مثل اینست که از پنجره ای تکدرختم را ؛
سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را روی جریان های
مغشوش اب روان می نگرم

شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار فراموش کنم که تو چه هستی جز یک لحظه؛یک لحظه
که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی؟
بگذار که فراموش کنم!
مجنون نيامدنی ست
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست .اما ماند. چشم به راه و
منتظر.هزارسال .
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد .مجنون
نیامد.
مجنون نیامدنی ست خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست .
چراغانی دلش را .چشم به راهی اش را .
خدا به مجنون گفت نرود .مجنون حرف خدا را گوش می گرفت .
خدا ثانیه ها را می شمرد .صبوری لیلی را .
عشق درخت بود.ریشه می خواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا ریشه را آب داد.
درخت بزرگ شد .هزار شاخه؛هزاران برگ؛ستبر و تنومند
سایه اش خنکی زمین شد ؛ مردم خنکی اش را فهمیدند.
مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند .
لیلی چشم به راه است .درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد
مجنون نمی آید مجنون هرگز نمی آید

زیرا که مجنون نیامدنی ست زیرا که درخت ریشه می خواهد
بيا.....
ای تنها هم آغوش من
بیا که احساسم را برایت
دست نخورده نگاه داشته ام و
جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام
بیا که میخواهم وقتی دستانت را به روی احساسم میگذاری
از فرط لذت
قطره های اشک بر گونه هایت بدرخشد
میخواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی
میخواهم اشکهایت تمام روحم را خیس کنند،بیا که سالهاست
سر به دیوار نهاده ام، بیا ای تنها هم آغوش من، بیا......... بیا
| ||

